همینطوری...

این روزها به هرچه که احتیاج پیدا میکنی دم دستت نیست...برف که می بارد نگاه کردن به عابرها آداب پیدا می کند انگار. همه، دغدغهء جای گرم دارند. برف که می بارد تنهایی خودش را بیشتر به رخت می کشد. برف که می بارد، دست های سرد بهانه دست های گرم را می گیرند، جیب ها پر از خاطره می شوند انگار. بعد تو هی زمزمه میکنی زیر لب، هوا سرد نیست، هوا سرد نیست، هوا سرد نیست...برایش نوشتم هوا که سرد می شود دانه های برف که می رقصد و می بارد بیشتر دوست داری دلخوش کنی به اینکه کسی جایی با چای گرم منتظر توست... نوشت برف و باران ندارد، اینها همه بهانه ست کسی ، جایی ، با چای گرم همیشه منتظر توست. خودت را برسان. میایی؟....

گاهی...

گاهي، آدميزاد است خب. گاهي، فقط گاهي. گاهي از بود و نبود آدم هاي اطرافش خسته مي شود. گاهي بي دليل بغض مي کند. گاهي بي هوا خاطراتش را مي کاود به دنبال رد و نشاني از يک پشت گرمي، يک کوه، يک تکيه گاه. گاهي دلش يک جفت گوش مي خواهد که فقط بشنود، يک جفت چشم که فقط ببيند. يک نگاه ساده به گفتن يکي کنار تو هست، يکي تو را مي فهمد، يکي هوايت را دارد. گاهي دلش يک راه دور مي خواهد در يک جاي دور. دور از تمام گذشته و حال و آينده. دور از خودش. گاهي دلش يک پلک زدن مي خواهد به بيداري از يک خواب بد، به معجزه ي باران شدن يک ابر سياه، به آرامش داشتن يک او. گاهي چيزهايي که از اختيار آدمي خارج است بي اختيار سرش هوار مي شود و کلافه اش مي کند. گاهي گم مي شود در نداشته ها و نبودن ها و نتوانستن ها. جا مي ماند روي نيمکت هاي خالي، صندلي هاي غبار گرفته پشت ميزهاي دونفره، زير درخت هاي شمال، پاي يک رودخانه. گاهي همه چيز را سياه و سفيد مي بيند. بيشتر سياه. و اين گاهي ها که گذشت، باز مي خندد، حرف مي زند، فراموش مي کند، سرش را به کار گرم مي کند که مثلاً زندگي مي کند. گاهي، فقط گاهي. آدميزاد است ...

قلب آدم ها

جنس قلب آدمها متفاوت است، بعضی قلب ها از جنس شیشه اند، تعدادی گوشتی، بعضی ها سنگی اند و برخی پارچه ایی...زندگی با آدمهای قلب شیشه ایی سخت است به لب برچیدنی می شکنند مدام باید مواظب باشی، مراقب باشی که نرنجند، که دلخور نشوند، نگران باشی مبادا که ترک بردارند و بشکنند و از دست بروند...تکلیفت اما با آدمهای قلب سنگی روشن تر است، در دروازه قلبشان از بتون است، سخت است، هیچ ورود و خروجی انجام نمی گیرد، سیمان خالص، نه از چیزی ناراحت می شوند نه چیزی خوشحالشان می کند، میدانی برای در دل جا کردن هیچ تلاشی لازم نیست، یخ اند سردند مثل میت، مرده اند انگار، مهربانی نمی دانند با این حال ناامید نمی شوی، تونل ها به ما آموخته اند که حتی در دل سنگ هم راهی برای عبور هست...اما امان از قلبهای پارچه ایی، قلبهای پارچه ایی بی حس اند مثل جا سوزنی توی جعبه لوازم خیاطی مادر، هر چه سوزن فرو کنی هیچ آخی از این قلب بلند نمی شود. بی احساس اند، بی حسی شان آزارت می دهد، بی تفاوتی شان حتی...وای به حالت اگر عاشق آدمی شوی که قلبش پارچه ایست. توی قلبهای پارچه ایی جایی برای عشق، برای محبت، برای مهربانی تعبیه نشده. جنس پارچه اش نرم نیست، زمخت است از ابریشم نیست سخت است و خشن مثل کنف، مثل گونی....اما آدمهای قلب گوشتی پر از عشق اند، پر از محبت...قابل ستایش اند توی رگهایش خون است و گرما، دوست اند، یارند و یاور، پشت اند یک پشت محکم...دوست داشتن برای این قلبها کافی نیست. این قلبهای گوشتی شایستهء پرستیدن اند..

به بهانه روز تولدم

بچه بودم/ پرسیدم دور کجاست؟ گفتند: نرسیدن...

گفتم یعنی چه؟ گفتند: رسیدن رفتن است و رفتن رسیدن نیست

باز هم با خود کنار نیامدم... می گفتم مگر می شود؟!

و حالا بر آرامگاه خاطره رفتم/ گل بود و آب/ نور بود و خاک

خاطره برایم لبخندی زد و همین یک لبخند از دور

برایم کافیست ...

 عرفان.ع

خیابان ولیعصر...

زیباترین خیابان ِ دنیا، شانزلیزه نیست...همین خیابان ِ ولیعصر خودمان است...آن قسمت ِ تجریش به پارک ملت...آن قسمت ش را از همه جا بیشتر دوست دارم...دیگر مطمئنم آن کسی که گفته شانزلیزه زیباترین خیابان ِ دنیاست، یا خیابان ِ ولیعصر ما را ندیده...یا هیچوقت در زندگیش عاشق نبوده...مگر می شود آن همه زیبایی را ندید گرفت و دل خوش بود به چهار تا کافه و فروشگاه ِ لوکس ؟!!
من نمی گویم شانزلیزه زیبا نیست...اما درخت ِ تنومند ندارد...زردی و نارنجی به قدر ِ کفایت ندارد...برگ ِخزان دارد اما نه آنقدر که بتوانی با صدای خش خش برگ هایش آرام بگیری...حلیم ِ سید مهدی ندارد...باغ فردوس ندارد...شانزلیزه اسب دارد...درشکه دارد...کافه دارد...لویی ویتون دارد...سفورا دارد...کلی برند ِ معروف دیگر دارد...اما درخت تنومند ندارد...به قدر ِ کفایت عشق ندارد...پاییز ندارد...
قدم زدن در شانزلیزه را دوست دارم....اما خیابان ِ ولیعصر خودمان را بیشتر...خیلی هم بیشتر...

الگوی تمام عیار

همه ی آدمهای روزگارم به موضوعات خییلی خیلی مهم فکر می کنند.کلن بزرگ فکر می کنند!مثلا به این چیزها: اقتصاد کشور و دنیا,خریدن خانه ی تریبلکس,خریدن ماشین شاسی بلند,لیفتینگ صورت و اندام های در حال سقوط(!)
من اما...ذهنم پر است از فکرهای ساده(!)
مثلا اینکه:چقدر تو زیاااادی مهربان هستی!
یا اینکه نکند درخت سر کوچه ناراحت شده باشد که دیروز یادم رفته جواب سلامش را بدهم!مثلا اینکه:گردهمایی های هفتگی به اصلاح دوستانه یا فامیلی که تمامش پر است از فخر فروشی های زیرپوستی,پشت سر دیگران حرف زدن و مسخره کردن این و آن,چه لذتی داردکه برپایی شان انقدر طرفدار دارد و عدم حضورم در آنها,باعث این همه خشم و دشمنی می شود؟!!
مثلا اینکه نگاه کردن به چشم های مهربان مادرم چه قدر چشم هایم را بارانی می کند!
مثلا اینکه:کجای حرف ها و روش های زندگی کردن من,اشتباه است؟!


پ.ن:این روزهای من...روزهای هم چنان متمایل به سمت تو!!!

از یه جایی به بعد عادت می کنی...

آدم ها بدند، گاهی دلت را نشانه می گیرند گاهی اعتمادت را، بعد تو میمانی و بی اعتمادی. نتیجه اش میشود دستهایی که همیشه در جیب است، دستهایی که در جیبت پنهانشان میکنی، نه از سردی هوا، از بی اعتمادی به آدمها، از ترسی که توی دلت نشسته، از ترسی که توی دلت نشاندند.

از خاطراتی که می ترسی تکرار شوند و دستهایی که دوباره تنها بمانند. از اینجا به بعد ساکت میشوی، سکوت می کنی، سکوتت که طولانی شد همیشگی میشود. واقعیت همین است از یک جایی به بعد فقط سکوت است بی هیچ حرفی عبور می کنی، اهمیتی ندارد آنهمه داشته ایی که نداشته ایی، از یک جایی به بعد عادت می کنی بعد هر اتفاقی شانه ات را بیندازی بالا و به تلخی بگویی به درک، به جهنم ، بگویی دیگر مهم نیست....از یک جایی به بعد دیگر اهمیت نمی دهی چه پیش می آید. سکوت می کنی ساکت می شوی اصلا می دانی بعضی آدمها فریادشان توی سکوتشان است؟...

...

نگو! نگو که سوار تو مرده است.

ای پریشانی یالهایت,سر آغاز آسمان و زمین!

آرام بگیر در این دشت های بی سم ضربه به اسبان.بگذار خون خشک شده بر گردنت را بشویم.

کاش باز نگشته بودی!

تا امید بازگشت سوارت,ادامه ی زندگی را بهانه باشد.

نگو!

نگو که سوار تو مرده است.


سید علی صالحی

درگیر آن خلاء بی تـــو بودنم...

این روزها هیچ حوصله ندارم!
نمیدانم حوصله ام را این -درد- های خانه خراب کن سر برده یا هوس خوشی زیاد است!
نـــه، نمیدانــم!
اصلاْ انگار مهم هم نیست که بدانم یا نه!
و مدام درگیر آن خلاء ام .... آن خلاء که تو انقدرها که باید نیستی
یا حتی بگویمت که نیستی!
و همین هاست که مرا دلتنگ میکند و بی حوصله
گاهی گمان میکنم آخر دنیا از راه رسیده
فردا میشود و باز چشم باز میکنم
نمیدانم چرا انقدر فرداهای بی تو دیر شده

شاید هم دور شده و تو به روی خودت نمی آوری....

پ.ن:یه روزی...یه کسی...یه جایی...

فکر نمی کردم...

چقدر ساده بودم که فکر میکردم همه چی رو به راهه و فقط دیوارم سسته !

فکر نمیکردم میخ از دستم بیفته !

فکر نمیکردم فقط وقت تنهایی آدماست که بدردشون میخورم !

فکر نمیکردم بازم یه رج دیگه از زندگیم شکافته شه !

فکر نمیکردم بتونم تحمل کنم !

فکر نمیکردم حتی تو خواب هم بتونم ثانیه ای به آرامش برسم !

فکر نمیکردم وقتی همه اتفاقای بد با هم برام بیفته بتونم سکوت کنم !

فکر نمیکردم موجای خروشان دریا هم بتونن آروم بگیرن!

فکر نمیکردم این بی خوابی ها امونم بده !

فکر نمیکردم دنیا انقدر بیرحم باشه!

فکر نمیکردم آدما انقدر بی وفا باشن!

فکر نمیکردم همین لحظه تلخ میتونه شادتر از لحظه بعد باشه!

فکر نمیکردم خدا انقدر دوسم داشته باشه!

فکر نمیکردم خدا انقدر بزرگ باشه!


پ.ن:یه روزی...یه کسی...یه جایی