همینطوری...
بچه بودم/ پرسیدم دور کجاست؟ گفتند: نرسیدن...
گفتم یعنی چه؟ گفتند: رسیدن رفتن است و رفتن رسیدن نیست
باز هم با خود کنار نیامدم... می گفتم مگر می شود؟!
و حالا بر آرامگاه خاطره رفتم/ گل بود و آب/ نور بود و خاک
خاطره برایم لبخندی زد و همین یک لبخند از دور
برایم کافیست ...
عرفان.ع
از خاطراتی که می ترسی تکرار شوند و دستهایی که دوباره تنها بمانند. از اینجا به بعد ساکت میشوی، سکوت می کنی، سکوتت که طولانی شد همیشگی میشود. واقعیت همین است از یک جایی به بعد فقط سکوت است بی هیچ حرفی عبور می کنی، اهمیتی ندارد آنهمه داشته ایی که نداشته ایی، از یک جایی به بعد عادت می کنی بعد هر اتفاقی شانه ات را بیندازی بالا و به تلخی بگویی به درک، به جهنم ، بگویی دیگر مهم نیست....از یک جایی به بعد دیگر اهمیت نمی دهی چه پیش می آید. سکوت می کنی ساکت می شوی اصلا می دانی بعضی آدمها فریادشان توی سکوتشان است؟...
ای پریشانی یالهایت,سر آغاز آسمان و زمین!
آرام بگیر در این دشت های بی سم ضربه به اسبان.بگذار خون خشک شده بر گردنت را بشویم.
کاش باز نگشته بودی!
تا امید بازگشت سوارت,ادامه ی زندگی را بهانه باشد.

نگو!
نگو که سوار تو مرده است.
سید علی صالحی
شاید هم دور شده و تو به روی خودت نمی آوری....
پ.ن:یه روزی...یه کسی...یه جایی...
فکر نمیکردم میخ از دستم بیفته !
فکر نمیکردم فقط وقت تنهایی آدماست که بدردشون میخورم !
فکر نمیکردم بازم یه رج دیگه از زندگیم شکافته شه !
فکر نمیکردم بتونم تحمل کنم !
فکر نمیکردم حتی تو خواب هم بتونم ثانیه ای به آرامش برسم !
فکر نمیکردم وقتی همه اتفاقای بد با هم برام بیفته بتونم سکوت کنم !
فکر نمیکردم موجای خروشان دریا هم بتونن آروم بگیرن!
فکر نمیکردم این بی خوابی ها امونم بده !
فکر نمیکردم دنیا انقدر بیرحم باشه!
فکر نمیکردم آدما انقدر بی وفا باشن!
فکر نمیکردم همین لحظه تلخ میتونه شادتر از لحظه بعد باشه!
فکر نمیکردم خدا انقدر دوسم داشته باشه!
فکر نمیکردم خدا انقدر بزرگ باشه!
پ.ن:یه روزی...یه کسی...یه جایی